دل گوید:عشق آورده ام....
عقل گوید :عشق!عشق چیست؟؟؟
دل:مفهوم بودن است!!!!
عقل:بودن،بودن برای چه؟؟؟به کجا؟؟؟
دل:به آن بالا!!!
عقل:تا آسمانها؟؟؟
دل:خیلی بالاتر،تا خلوت خاص حضرت عشق!!!
عقل:چه خوب!من هم می توانم بیایم؟؟
دل:تو،نه!!!ولی اگر خود را فراموش کنی،با بالهای (ع) و (ش) و (ق)،آری!!!
عقل:چگونه؟؟؟
دل:((ع)) عبیر است،نسیم دلنواز روح.
((ع)) عطر دلنشین ایمان به حضرت دوست است.
((ع))عالم معناست،عینیت است،عهد است،عدم است،نیست شدن است و دوباره هستی یافتن!!!
عقل:این همه معنا دارد؟!
دل:هر کدامشان دنیای اند،مرحله ای اند،بوی عطر و عبیر را می شنوی،علاقه مند میشوی،بعد باید دل بکنی،اگر عالم معنا را می خواهی،باید نیست شوی،فنا شوی و بعد ((عندالله))!!!
عقل:خوب ((ش)) چیست؟؟
دل:((ش))شیرینی آشنائیست،شهد است،شهادت است،شراب است،سپس،شکر!!!
((ش))شمشاد است،قامت بالای دلبر است.
((ش))شقایق است،شوق است،شوق به معشوق را می خواهی،شراب عشقش را بنوش!! آنگاه قول دوستی با تو می بندد...
یعنی:یعنی همان ((ق))،قول الهی،قسم الهی،قلم است و قلم،صنع کردگار است،همه هستی است..
((ق))قدرت رب جلیل است،قاعده ی هستی است،قامت یار است،قول دوستی است،آنچه همه محتاج آنیم!!!!!
((ق))قسط است،عدالت است،که عاشق به معشوق می رسد...
می بینی!!((ع))،((ق)) یکی اند،و ((ش)) شرح این دو است..
همه یکی اند،همه عشق اند!!یعنی بالاترین!!
عقل:بالاتر هم است؟؟
دل:آری بالاتر هم است،"دوست داشتن"!!
عقل:آن دیگر چیست؟؟
دل:دوست داشتن با ((د)) آغاز میگردد.
((د))دعای سحر گاهی است،دعوت به دیدار است،دل پر درد است،دیدگانت سرریز خون می شود،دیوانه باید بشوی،دیگر از عشق گذشته ای!!
بعد می رسی به ((و)) او واحد است است،حضرت عشق!!
واجب الوجود از اسماء اوست!!!وادی درد است اگر عاشقی!!!وارث مهربانی است،اگر دل بدهی!!!((و)) وصف زیبایی،وصل عاشق و معشوق است!!!
اما،((س)):
((س)) یعنی،سبحان الله بگویی،
سوگند یاد کنی و
سبوی نفس را بشکنی آنگاه....
ساغر عشق را نوازش کنی و .....
ساقی مجلس مستان شوی،سپس.....
سالک راه شوی،تا..........چگاد هستی!!!..........
((س)) یعنی:
سجاده ی نمازت را پهن کنی،سرشار از عشق شوی و سرشک ...تا سراج راه شوی و سرمد بمانی!!!آنگاه،سروش آسمانی را به سرور،در دل میشنوی،سپس،سزاوار پرستیدن!!!
اگر:
"سفال تنت را در راه دوست بشکنی"
آنگاه:میرسی به ((ت))!
((ت)) یعنی :
تبارک الله به سویت می نگرد!!
اگر تباه کنی نفست را،سپس تاراج رفتن دلت را با کجاوه ی عشق شاهد باشی.....
اگر:
تجسم عینی عاشق شوی،تپش دلت را می شنوی که تمثیل عشق شدی!!!!
سپس می رسی به ((د))،همان که:
داغ درد و دریغ بر پیشانی دل دارد،
از روی دلبر!!!!........................
اگر حضرت عشق دستی بر دلت کشید....
درخشش نور را در دل می بینی!!!
سپس:
دف زنان و سماع کنان به دیار دلبر که همان دهکده ی دلدادگی است،گام میگذاری!!!
آنگاه می رسی به ((الف))قامت دوست،در این لحظه باید ..
با اخلاص،احرام بپوشی!!!
و:
اعتکاف پیش گیری!!!آنگاه حضرت عشق اجابتت میکند،و این لطیف ترین اجر توست!!!
سپس:
قرآن به دست می نشینی و افطار خود را با یک لقمه اغماض باز می کنی...
وقتی رسیدی به ((ش)) یعنی:
نیمه ی راه را آمده ای،آن زمان است که :
شاهد شکر دهان و شاعر شکر گفتار می شوی و شاکر به در گاهش و
شایسته ی زیستن باعشق...............
اگر:
شتابناک و شوقمند در تعالی روح بکوشی !!!!....
و شراب بی خویشی را نوازش کنی و شرح دلدادگی خود را بیان!!!
"که شرط عاشقی همین است"!....
سپس می بویی،،،شمیم شوقناک عشق را و دلت،شرحه شرحه می گردد
""در شوق دیدار دلبر""!!!...
در این لحظه است که،شبیه حضرت عشق می شوی!!!
دوباره میرسی به ((ت))!!!
((ت)) دوباره آمده است که به تو بگوید:
با توکل،تلاش کن!!!ولی تسلیم باش...........................
بالاخره میرسی به آخر کار!!یعنی ((ن))،تا دوست داشتن!!!کامل شود...
در اینجا اگر نادم باشی از لغزشهایت،ناجی خواهد آمد!!!
یعنی:
نور نجات بخش،،،سپس نکهت شبنم و پاکی را میبویی !!!
و
نگاهبان حضرت عشق میشوی و عمری به نیایش یار می پردازی و آنگاه ندیم عشق میشوی و در آخر جوهر هستی را نوش می کنی و همه ی وجودت حضور سبز او می گردد و لا غیر!!!
""اینجا خلوت خاص حق است،دیگر جای تو نیست!!""
دیگر تو،توان فهمیدن،حتی شنیدن آن را نداری!!باید بروی دنبال کارت،پی همان استدلال های چوبین!
عقل با دلخوری سر به پایین انداخت و در حالیکه انگشت حیرت به دندان میگزید رفت تا در بستر زمین،یقیه ی یک فیلسوف نهیلیسم را بگیرد!!!!
دل تربناک و ترانه خوان به سوی "پژواک رنگین کمان"پر گشود تا سر سفره ی دوست،لقمه ی نور نوش کند!!!....

